مرتضاییفر بنیانگذار تكبیر بعد از انقلاب بود و الله اكبرهای او در بدو
ورود امام خمینی (ره) در خاطرههای انقلابیون ماندگار شد. وی بعدها به
واسطه حضورش در تریبون نماز جمعه به «وزیر شعار» معروف شد.
مركز اسناد انقلاب اسلامی برای نشر خاطرات مرحوم مرتضایی فر مصاحبه ای
در تاریخ دوم آبان 1381 انجام داده است كه مطالعه آن خالی از لطف نیست.
بخشی از مصاحبه مركز اسناد انقلاب اسلامی با مرحوم آقا مرتضایی فر را در ادامه می خوانید:
چای شیرینی كه حاج آقا مرتضایی فر را نمك گیر كرد
حاج آقا سؤال من از پانزده خرداد شروع میشود و حوادثی كه در آن روزگار و
خاطرات جنابعالی و مرحوم آیتا... مرحوم طالقانی داشتید بفرمایید. لطفا در
میان سخنانتان به بحث تعلیم قرآن در مساجد مختلفی چون مسجد صاحبالزمان،
مسجد قدس، مسجد جلیلی، كانون توحید و مسجد الجواد و ارتباطی كه با مرحوم
طالقانی و مرحوم شهید مطهری در مسجد الجواد داشتید، اشاره بفرمایید.
بسمالله الرحمن الرحیم. با سلام و صلوات بر روح پیامبر خاتم حضرت محمد
مصطفی (ص) و امامان معصوممان. عرض كنم كه حضور جنابعالی من در یك خانواده
مذهبی در جنوب شهر زندگی میكردم و یك دایی داشتم كه بسیار متدین بودو
جلسهای داشتند بنام جلسه انصار ثارالله كه شبهای جمعه برگزار می شد. یكی
از این شبها، برای اولین بار من را كه كوچك بودم -حالا شش هفت سال كمتر یا
بیشتر- به جلسه بردند. در آن جلسه قاریان قرآنی بود، آقای شیخ عباس، به من
گفتند كه محمود آقا شما بخوانید عرض كردم بلد نیستم فرمودند كه نمازتان را
بخوانید بعد من حمد را قرائت كردم حالا درست بود یا غلط نمیدانم اما ایشان
خیلی مرا تشویق كرد و دستور دادند كه یك چایی شیرین برای من بیاورند. چای
شیرین معنا داشت چون آنموقع مرسوم بود كه آقایان علما و بزرگان هر وقت جایی
می رفتند، چای شیرین برای اینها میریختند و جلوی آنها به عنوان احترام
[می گذاشتند]. بعضی كه سادات بودند مقداری از آن چای را ته استكان
میگذاشتند تا دیگران برای تبرك بخورند. همین تشویق من را در این مسیر قرار
داد.
استادی داشتیم بسیار فاضل و متدین، آقای شیخ اسدا... شریفی ـ كه به رحمت
خدا رفتند ـ ایشان خیلی برای تجوید قرآن و مسائل اسلامی روی من كار كرد،
دیگر من در همان سن كاملاً نمازم از نظر قرائت و اینها درست بود. ایشان
جلسات زنانهای نیز داشتند برای تعلیم مسائل اسلامی و هفتگی كه بعدها به من
گفتند كه از این هفته شما میروید حمد و سوره خانمها را درست میكنید.
خیلی برای من جالب بود گفتم آقا میتوانم گفت: بله شما نمازت تكمیل است
خانمها قرائت و حمد و سوره را میخوانند و شما به آنها یاد بدهید ؛ هنوز هم
به سن بلوغ نرسیده بودم.
یك چند جلسهای رفتم و برای اینها برنامه اجرا كردم قرائت حمد و سوره
داشتند، میخواندند. بعد از مدتی من یك روز وارد مجلس زنانه شدم و دیدم
خانمها همه چادرهایشان افتاده است و ما هم رفتیم داخل دیدم كه! استدلالم
این بود كه نباید چادرشان را بردارند حالا سن ما در حدی نیست كه حرمت
باشد.آمدم بیرون و دیگر نرفتم بعد اینها به حاج آقای شیخ اسدا... شریفی
مراجعه كردند و گفتند كه محمود آقا آمده بود ولی برگشت و نیامده هر چه هم
او را صدا زدیم دیگر نیامد. گفتند خیلی خوب من میپرسم علت چه بوده است.
بعد من را خواستند و گفتند: چطور شد جریان، چطور شما رفتی و برگشتی؟ گفتم
وقتی رفتم دیدم همه خانمها چادرها را برداشته بودند خیال كردند من مرد
نیستم. خندیدند بعد آمدند گفتند نه شما برو من هم به خانمها سفارش میكنم
كه مراعات كنند همین تشویق باعث شد كه ما در مسیر قرار بگیریم.
یادگیری قرائت قرآن از صفحه گرامافون
مسجدی صاحب الزمان مسجدی بود در جنوب شهر نزدیك میدان شوش. امام آن مسجد هم
پیرمردی عالمی بود. آنجا ما عصرهای جمعه برای كودكان برنامه قرآن گذاشته
بودیم، میرفتیم آنجا بچهها میآمدند و تجوید را به آنها یاد میدادیم
قبلاً اكثر قرآن خوانها بیتجوید میخواندند و در صوت و ادا رعایت نمی
كردند. مدتی بعد رادیو یك صفحه قرآن از یكی استادان قرآن آن زمان گذاشت و
من از آن موقع روی آن قرآن خواندن را تمرین كردم. بقیه قرآن معمولی
میخواندند صدا هم داشتند ولی به قول خودمان سر قبر آقایی می خوادند. این
شد كه دیگر در هر مجالسی ما را صدا میكردند كه قبل از این برایشان قرآن
بخوانم، به افتخار میرفتم شركت میكردم.
مرحوم طیب حاج رضایی كه ایشان هم منزلشان جنوب شهر بود در ایام ماه مبارك
[رمضان] ده شب روضهخوانی میكرد و تازه هم بلندگو آمده بود و باب شده بود.
همه جا بلندگو نداشتند و بعضیها هم
حرام میدانستند ایشان منزلشان ده شب با بلندگو روضه داشتند. برای آغاز كار
از ما خواستند كه برویم با قرآن شروع كنیم اینها دیدند كه برنامهها خوب
است و هم اینها یك دسته سینهزنی خیلی عظیم ترتیب میدادند كه همه از تهران
میآمدند برای تماشای دسته سینهزنی شهید بزرگوار طیب حاج رضایی؛ این
مراسم از بازارچه [حاج غلامعلی] شروع میشد میآمد میدان مولوی، خیابان
مصطفی خمینی فعلی و پانزده خرداد فعلی و برمیگشتند میدان محمدیه، اعدام و
مولوی و بازارچه حاج غلامعلی آنجا اطعام میكردند و ما هم در مسیر این راه
جلوی دسته با جیپی كه تهیه كرده بودند و بلندگو هم روی آن گذاشته بودند
حركت می كردیم و قرآن میخواندیم.
پس از آن مسجدی بود به نام مسجد جعفری، چهارراه دروازه دولاب سابق كه در
هفده شهریور قرار دارد. آنجا باز برای نوجوانان عموم طبقات، بعد از نماز
مغرب تقریبا همه هفته شبهای جمعه مراسم قرائت قرآن برگزار می كردیم و آنها
را تعلیم میدادیم.
جلسات مذهبی با چاشنی سیاست
مسجدی دیگری بودبه نام مسجد قدس در خیابان نیروی هوایی، پیرزوی فعلی كه
آیتا... امامی امام جماعت آنجا بودند و ما آنجا برای جوانان و نوجوانان
قرآن گذاشتیم، ضمناً ما بین این برنامهها آگهیهای سیاسی هم به این بچهها
میدادیم كه بچهها باور كنند كه در چه شرایطی هستند. همینطور مسجد جلیلی
كه آیتا... مهدوی بودند آنجا باز برای جوانان و نوجوانان قرائت قرآن
گذاشتیم. آنجا هم ضمن اینكه تعلیم تجوید دادیم به این بچهها و مسائل روز
را هم برای اینها میگفتیم. در همین زمان بود كه یك شب خادم آنجا به من گفت
كه آقای مرتضاییفر از سازمان امنیت آمدند و این نامه را دادند بعد ما
نامه را خواندیم كه شما فلان روز بیایید بلوار كشاورز، خیابان شمالی شماره
فلان ، آنجا
بله میكده احسن، ما رفتیم آنجا یك ساعتی داخل اتاق تنها نشسته بودیم و در
را بسته بودند شخصی آمد و به من گفتند كه شما مسجد جلیلی چه كار میكنید،
گفتم: قرآن درس میدهم گفتند نه شما مسائل دیگر هم مطرح میكنید گفتم درس
قرآن است دیگر حالا ممكن است یك وقت یك آیهای را هم برای جوانان معنا
كنیم. بعد به من گفتند شما دوازده تا عكس میآورید اینجا میدهید و مشخصات
خود را مینویسید ما فردا كه عكس حاضر نبود و سپس عكس تهیه كردیم و بردیم
جلسه بعد كه رفتیم برای قرآن، جلسه كه تمام شد آن خادم كه ـ خدا رحمتش كند ـ
گفت: آمدند از همین سازمان امنیت كه شما رفتید، گفتند كه دیگر فلانی یا كس
دیگری نباید اینجا جلسه قرآن داشته باشد و جلسه آنجا تعطیل شد.
مسجد قدس هم همین طور بود حتی یك روزی ما آنجا جلسه داشتیم، بعداز ظهر پنج
شنبه بود. ماجرا این بود كه پس از درگیری بین یكی از چریكهای فدائی خلق او
آمده بود داخل مسجد. نیرویهای شاهنشاهی مسجد را محاصره كردند كه این فرد
را دستگیر كنند و آن مامور آن دور ایستاده بود و به من مرتب اشاره میكرد
من میدانستم كه چه میخواهد بگوید ولی محل نمیگذاشتم میخواست بگوید جلسه
را تمام كنید و اینها بروند كه اگر مساله درگیری باشد مسالهای پیش نیاید،
ما محل نمیگذاشتیم و ادامه میدادیم ما جلسه را نزدیك مغرب طبق معمول
شروع كردیم و آنها هم فرصت را غنیمت شمردند و از دور دیگر فرار كرده بودند.
مسجد امیرالمومنین آقای آیتا... موسوی اردبیلی آنجا هم قرائت قرآن بود و
گذشته از قرائت قرآن در ماه مبارك رمضان نیز قبل از صحبتهای ایشان
نهجالبلاغه ترجمه مرحوم جواد فاضل را میخواندیم. جواد فاضل در این كتاب
خیلی كلمات به روزی آورده بود و خیلی برای شنونده جالب بود چراكه ترجمه
تحتاللفظی نبود و مثلاً میگفتند یا ایهاالناس» او ترجمه میكرد «الا ای
انسانها» كه جملات اگر مراجعه كرده باشید به آن كتاب خیلی شیرین است
مخصوصاً برای جوانها خیلی جالب است. سپس از آنجا به بعد كانون توحید زمینی
بود خریداری شد.
زمین آن از اهالی بود كه از دوستان آقای موسوی اردبیلی بودند. آنها متدینین
متمكن بودند؛ بنا به درخواست آقای آیتا... موسوی اردبیلی آن زمین را
خریدند و آیتا... العظمی خوانساری كه مسجد حاج سید عزیزالله امام جماعت
بودند، آمدند و كلنگ آنجا را زدند و آقای فلسفی هم سخنرانی كردند. چهار
ستون كانون كه بالا رفت طاق هم زدند برنامهها شروع شد. از هیئت مدیره
آنجا هم آقای موسوی اردبیلی ، آقای بهشتی، آقای باهنر بودند كه جلسات را
اداره میكردند چون خود اینها وقت نداشتند كه امام جمعه آنها را قبول كنند
آقای سید جعفر شبیری تقاضا كردند كه برگزاری نماز آنجا را برعهده بگیرد.
یادم هست كه در آن جلسه آقای موسوی اردبیلی فرمودند كه ما باید یك امام
جماعتی اینجا بیاوریم كه خودمان هم یك وقت آمدیم اینجا پشت سر او بایستیم
نماز بخوانیم. در این زمینه بود كه آقای لاله زاری را انتخاب كردند. قبلاً
در تهران رسم بر این بود كه هر پیشنمازی كه جای بزرگی نماز میخواند آنرا
به آن نام مثلاً آقای اسلام گلچی به این نامها بود فامیلی ایشان نیز
میرحجازی بود. سید محمدمهدی میرحجازی معروف به آقای لالهزاری، ایشان در
مسجد لالهزار بودند قبل از سخنرانی ایشان من قرآن میخواندم بعد من همه
آن دنبال مسائل سیاسی روز می رفتم.
بعدها اطلاع دادند كه خیابان خراسان كه ما هم تقریباً منزلمان آنجا آمده بود و همان اطراف لالهزار بود هیئتی تشكیل شده بنام قائمیه؛ آقای شیخ محمد تهرانی صحبت میكند ما در آنجا شركت میكردیم این تقریباً زمان آغاز نهضت نفت بود به رهبری آیتا... العظمی كاشانی (ره) خیلی مسائل سیاسی روز را برای جوانان مطرح میكردند بسیار مهم بود بعد من جلب این جلسه شدم بعد هم جریان نهضت نفت و اینها شروع شد و انتخابات چهاردهمین دوره مجلس شورا آغاز گردید كه ما و عدهای از اهالی هیئت در معیت مرحوم آقای شیخ محمد تهرانی اطلاع پیدا كردیم كه آیتا... العظمی خوانساری بزرگ از مراجع بزرگ قم، تقلید آمدند تهران و ما به اتفاق آقای شیخ محمد تهرانی و عدهای از دوستان در معیت حضرت آیتا... العظمی كاشانی به دیدن آیتا... خوانساری رفتیم بعد آیتالله كاشانی (ره) به آقای آیتا... العظمی خوانساری صحبت كردند
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com