خاطراتی از زنده یاد محمد خرمشاهی، روزنامهنگار پیشکسوت که هفته پیش در 107 سالگی درگذشت...
گروه فرهنگ و رسانه: خاطراتی از زنده یاد محمد خرمشاهی، روزنامهنگار پیشکسوت که هفته پیش در 107 سالگی درگذشت.
به گزارش بولتن نیوز، یکی از ساکنان خیابان پرچم مرد جنایتکاری بهنام عباسعلی شهریارینژاد بود که بیش از نام و عنوان مستعارش به جلاد ساواک یا مرد هزار چهره شهرت داشت. رهگذر دیگر خیابان پرچم یکی از شاعران طنزپردازی بود که سابقه دوستی چندین ساله با من داشت و تنها تشابهی که با جلاد ساواک داشت این بود که 90 نام مستعار داشت این طنز پرداز، شادروان محمد خرمشاهی بود
خیابان پرچم در تهران برایم خاطره دو مرد را که سالها در گذر از این خیابان میدیدم در من زنده میکند. عجیب اینکه هر دو با شخصیتهایی متضاد 90 اسم مستعار داشتند.
یکیشان مرد جنایتکاری بهنام عباسعلی شهریارینژاد بود که بیش از نام و عنوان مستعارش به جلاد ساواک یا مرد هزار چهره شهرت داشت. این مرد پس از نفوذ به تشکیلات مخفی مخالفان رژیم و سازمانهای چریکی که علیه رژیم گذشته مبارزه میکردند صدها نفر از این مبارزان را به دام ساواک کشاند و به چوبههای اعدام سپرده بود. پس از افشای جنایات این مرد هزار چهره، در حالی که گروههای مسلح برای کشتنش مأموریت داشتند این مرد با چهرهای گریم کرده و عصایی در دست همچون پیرمردان در یکی از کوچههای باریک خیابان پرچم زندگی مخفیانهای داشت.
رهگذر دیگر خیابان پرچم یکی از شاعران طنزپردازی بود که سابقه دوستی چندین ساله با من داشت و تنها تشابهی که با جلاد ساواک داشت این بود که 90 نام مستعار داشت این طنز پرداز، شادروان محمد خرمشاهی بود که با چنین نامهای مستعاری در نشریات مختلف از جمله توفیق، گلآقا و اواخر فعالیتش در روزنامه کیهان اشعاری طنزآمیز داشت. طنزپردازی که چند روز پیش در 107 سالگی چشم از جهان فرو بست، شاعر خوش قریحهای که بیش از 60 سال با هم سابقه دوستی داشتیم.
اما یکی از روزهای سال 53 هنگام گذر از خیابان پرچم که محل زندگیام بوده و هست با شهریاری تغییر چهره داده رو بهرو شدم.
آن روز صبح سر راهم در این خیابان برای خرید سیگار وارد یک دکان خواربار فروشی در فاصله چند قدمی ساختمان بانک رهنی شدم و مرد به ظاهر 70 سالهای را دیدم که کمر خمیدهای داشت با عینک تیره و کلاه شاپویی که بر سرش بود منتظر ماندم تا خریدش را بکند. یک پاکت سیگار و قالب پنیری خرید و عصا در دست از خواربار فروشی بیرون آمد پشت سرش که از مغازه بیرون آمدم دیدم وارد کوچه بغلی خواربار فروشی شد. تا میانه کوچه عصازنان پیش رفته بود که غفلتاً او را در میان چند زن و مرد رهگذر گمش کردم و به یقین فهمیدم که وارد یکی از خانهها شده و در آپارتمانی زندگی میکند. یکی دو ماهی از این برخورد گذشت تا اینکه چهاردهم اسفند 53 در منزلمان توی اتاق کارم سرگرم نوشتن بودم که صدای شلیک چندگلوله در فضا پیچید از خانه بیرون آمدم و ضمن پرس و جو فهمیدم دو نفر از چریکهای مسلح که سالها در جستوجوی همان مرد عصا بهدست بودهاند با شناسایی مخفیگاهش در دوسر کوچه به انتظار او ماندهاند وقتی از خانهاش بیرون آمده او را در کوچه از دو طرف به گلوله بستهاند و فرار کردهاند که جسدش وسط کوچه افتاده بود.
این مرد همان شهریاری هزار چهره 47 ساله بود که هنگام بیرون آمدن از مخفیگاهش با گریم چهره خود را به شکل پیرمردی فرتوت در میآورد تا اینکه مورد شناسایی چریکهای مسلح قرار گرفت و ترور شد. به یاد دارم از آن پس خرمشاهی دوست طنزپردازم در مسیر روزانهاش هرگز از کنار آن کوچه نمیگذشت و راهش را برای رفتن به محل کارش تغییر میداد و راهمان را دور میکرد تا از آن کوچه گذر نکنیم. هرچه از او علتش را میپرسیدم حرفی نمیزد.
فقط میگفت با این شهریاری شیطان صفت هنگام خرید سیگار در آن خواربار فروشی روبهرو شدم بدون اینکه بدانم آن مرد بهظاهر پیر و فرتوت همان مرد هزار چهره است.
خرمشاهی تعریف کرد آن روز وقتی با مرد هزار چهره با شکل و قیافه عوضی در خواربار فروشی روبهرو شدم نگاهی از پشت عینکش بهمن کرد و پرسید:
شما همان شاعر طنزپرداز نیستید؟
-گفتم: چرا خودم هستم.
گفت: من اشعار طنز شما را در مجلات و روزنامهها میخوانم. موفق باشید.
چند روز پس از این دیدار در خواربارفروشی جسد هزار چهره وسط کوچه افتاده بود، با کلاه پشمی و عینک و عصای پرت شدهاش که در اطراف جسدش بهچشم میخورد.
****
مرد هزار چهره را در اسفند 53 در آن کوچه ترور کردند و به فراموشی سپرده شد اما گذر من و خرمشاهی از خیابان پرچم ادامه یافت و دوستی ما پابرجا ماند تا اینکه با گذشت سالها زمانی سردبیری مجله دانش و فن را به عهده داشتم. یک روز به دیدنم آمده بود که به خواهش از او خواستم با او مصاحبهای انجام دهم تا در شماره نوروزی مجله چاپش کنم و این مصاحبه در شماره مخصوص نوروزی سال 71 با عنوان «شادی با 50 سال طنازی» منتشر شد که در همین صفحه میخوانید:
با این توضیح که وقتی تیتر «شادی با 50 سال طنازی» دید اخم کرد و به اعتراض پرسید: پس من طنازی میکنم؟
اما با کلمات دلنشین او را به ناهار دعوت کردم و توانستم دلخوریاش را از این تیتر برطرف کنم.
دیدار و آشنایی با یک شاعر و طنزنویس از «گلآقا»
شاعری با 50 سال طنازی
«گل مولا»... درویش... مرشد و... دهها عنوان دیگر، نامهای مستعار یک شاعر و طنزنویس قدیمی ایران است که اشعار و نوشتههایش را در هفته نامه «گلآقا» میخوانید اما شاید نام حقیقیاش را ندانید.
این طنزگو یا به قول خودش «شاعر طناز» آقای محمد خرمشاهی است که به گفته خودش بیش از 90 امضای مستعار پای شعرها و نوشتههای طنزش میگذارد.
خرمشاهی به خواهش مکرر ما سرانجام تن داد و برای یک گفتوگو به دفتر مجله آمد.
وقتی از سابقه فعالیتش پرسیدم، گفت:
- بیش از 50 سال در خدمت مطبوعات بودهام و در طی این مدت در تهران مصور، روشنفکر، امید ایران، اطلاعات هفتگی... «کجا که نبودم؟» صفحات شاد و هنری را عهده دار بودهام و بیش از همه در روزنامه محبوب همگان «توفیق» قلمزنی کردهام. در حال حاضر همراه با تنی چند از همکاران قدیم و عزیز توفیق از جمله استاد ابوتراب جلی، ابوالقاسم حالت، مرتضی فرجیان و گل سرسبد؛ گلآقا «کیومرث صابری» در آبدارخانه «شاغلام» به خدمت مشغولیم.
از نظر شما بهترین طنزنویسها کیها هستند؟
خرمشاهی: ای بابا... آمدید نسازید! اگر از هر چند نفری که به نام طنزنویس خوب اسم ببرم، بقیه با من دشمن میشوند! پس بهتر است عرض کنم همه آنها که به نیت نشان دادن دردها و گرفتاریها و معرفی افراد ناباب در هر موقعیت و مقام که هستند، در لباس شوخی و طنز قلمزنی میکنند، در نظر من عزیز و محترمند. ولی آن عده که با جان و دل و با فدا کاری در خدمت کاکا توفیق بودهاند و حالا با گلآقای گل همکاری دارند، قابل احترام هستند تا آنها که با پارتی بازی و به لطایف الحیل «ره به جایی میبرند» و با خندههای تصنعی و کف زدنهای ساختگی، نامشان را به سرزبانها میاندازند و با کش رفتن آثار دیگران و دستکاری در کم و زیاد کردن مطالب این و آن سعی دارند در ردیف شاعران و طنزنویسان در آیند!
آقای خرمشاهی، اگر ممکن است راجع به سن و میزان تحصیلاتتان چیزی بگویید.
- دو تا سؤال را با هم قاطی کردید ولی مختصر و مفید عرض کنم. درست 70 سال است که میخواهم به آشنایان و دوستانی که میخواهند از سن و سال من سر دربیاورند، حالی کنم ایهاالناس... من 40 سال بیشتر ندارم! اما مگر به گوششان فرو میرود. اما در مورد میزان تحصیلاتم بگویم، آنقدر درس خوانده و به جایی رسیدهام که وقتی حقوقم را از «گلآقا» میگیرم، بهجای انگشت زدن امضا میکنم و اسکناس پنجاه تومانی را از صد تومانی تشخیص میدهم.
میخواهید یک خاطره از زندگیتان را تعریف کنید؟
آی بچشم، من نوکر حلقه بهگوش خوانندگان دانش و فن هم هستم. معمولاً یک طنزنویس یا یک شاعر فکاهی سرا، در زندگی طنازی خود خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارد. اما چون شب عید است و ایام شادمانی، یک خاطره شیرین برایتان تعریف میکنم.
حدود 20 سال پیش، در یک شب شعر خوانی دوست جوانی، برادر عبوس و بدعنق و ترش رویش را معرفی کرد و گفت: «اگر کسی از میان این جمع، برادر گوشت تلخ مرا بخنداند، هزار تومان جایزه به او میدهم.»
از مشخصات و مختصات برادرش پرسیدم. گفت: آدمی است اخمو و در عین حال مادی و پولدوست که جز مال و ثروت به هیچ چیز فکر نمیکند. من در حضور جمع متعهد شدم و قول دادم که آن مرد عبوس و اخمو را بخندانم و هزار تومان را بگیرم. بلافاصله دست به کار شدم، ابتدا چند مضمون و لطیفه شیرین که بهخاطر داشتم، برایش تعریف کردم اما افاقه نکرد و اخمهایش بیشتر تو هم رفت. شکلک درآوردم، فایده نداشت. اطوار ریختم که همه روده بر شدند، اما کمتر اثری در چهره چون سنگش نکرد.
حاضران در مجلس از این «عنق منکسر» به چرت افتادند. دیگر کفرم درآمده و کاسه صبرم لبریز شده بود، چون در یک قدمی شکست کامل قرار گرفته بودم و علاوه بر ترک هزار تومان که آن روزها پول خوبی بود، آبرویم در خطر بود، یکباره بارقه امیدی در دلم روشن شد. یادم افتاد که این عبوس گوشت تلخ، آدمی پولکی است. فوراً دست توی جیبم بردم و یک اسکناس صدتومانی نو و تا نخورده در آوردم و جلوی صورتش گرفتم و تقریباً فریاد زدم: «آقا... فهمیدم. راست میگن بیمایه فطیره، همشهری جان این هم پول 20 پرس چلوکباب سلطانی، یک لبخند که بزنی، 20 روز چلو کبابت مهیاست. بگیر جانم، بگیر...»
ناگهان خندهاش گرفت و همه اهل مجلس به خنده افتادند. در این هنگام برادرش با ناراحتی و عصبانیت از کوره در رفت. به او پرخاش کرد و گفت:
- خنده و کوفت، خنده و زهر مار. نتونستی خودت رو نگهداری؟
برادر اخمو جواب داد: «چرا نخندم، صد تومن کاسب شدم.»
برادر معترض گفت: احمق، تو فکر صدتومن رو میکنی، اما فکر هزار تومن که باختم، نیستی؟ وقتی خرمشاهی این خاطره را گفت، نزدیک ظهر بود و برو بچهها آماده ناهار خوردن، گفتم: ما شرط را نباختیم ولی حاضریم یک چلوکباب میهمانت کنیم. ولی «گل مولا» عذر آورد که امروز در گلآقا جلسه داریم و باید بروم. پرسیدم: حرفی برای گفتن نداری؟
گفت: درود و سلام من و همه همکاران عزیزم در گلآقا را به خوانندگان عزیز دانش و فن برسانید و به آنها بگویید: گرفتاریها و ناملایمات همیشه هست. خواهشم این است که به جای تسلیم شدن، در مقابل سختیها مردانه بایستند و با اسلحه خنده و شادی به جنگ غمها بروند. خنده بر هر درد بیدرمان، دواست.