در24خرداد93ساعت 7صبح ازخواب بیدارشدم وداشتم خوابم را تعریف می کردم خواب دیدم درپشت در یک حسینیه ایستادم وزنگ میزنم تابیاد یکی دررابازکند که امد دررابازکرد واردشدم وبه سمت طبقه دوم حسینیه رفتم داخل که شدم گفتم خدااینجا چه قدراشناست من ازاینهمه جای این حسینیه خاطره دارم ازپرچمهاش ازمهتابی های بالای سرش که یک دفعه دیدم ازتوی دیوارحسینیه یک مانیتوربیرون اومد وروشن شد دیدم امام خمینی با لباس سفید وکلاه سیدی برسر بالب خندون خم شده وچندچایی درسینی داشته بودوبه شهدای گران قدرمون پذیرایی می کرد بعد توهمین وادی دیدم شهید باکری وچندتن ازشهیدان سردرکوچه خودمان درکنارمن هستند باورم نمی شد شهید باکری باان ریش پرولب خندون به من نگاه میکرد که یک دفعه دیدم چندقبرشهیدان گمنام هرکدوم یک شاخ گل قرمز روی قبرشان که من گفتم خدایا مااین همه شهدا وشهید دربهشت زهرا داریم چرااینقدرکم هستند که خداشاهده یک نفر سرمن رابرگرداندورودیوار که یک نوشته شده بود بزرگ مابه شهدامدیونیم ...........محمد هستم بچه کهریزک بدجور به شهدا گره خوردم .دیونشون عاشقشون شدم .خاک پاشونم این خواب بنده را متحول کرد عوضم کرد